Thursday, May 15, 2014

این روزها زیاد شگفت‌زده می‌شوم

هانا خواندن را شروع کرده است؛ به طبیعی‌ترین شکل و بدوی‌ترین حالت. او روی جعبه‌ها و جلد کتاب‌ها و تابلوی مغازه‌ها را نگاه می‌کند و آنچه را که می‌بیند می‌خواند.
مثلا می‌خواند که روی در بزرگ شیشه‌ای مرکز خرید نوشته شده: هانا باید با پله برقی بازی کند (اینجا پله برقی هست).
یا می‌خواند که روی جعبه سریال صبحانه نوشته شده: این تو یک کیف است (اگر سه تا از اینها بخرید، یک کیف جایزه می‌گیرید).
یا می‌تواند بخواند که داستان هر کتاب چیست، موشی که می‌رود، جغدی که بیدار است و حیواناتی که جشن می‌گیرند.

هانا خواندن را شروع کرده است؛ لذت بزرگ خواندن را. و من از خودم می‌پرسم آیا او هرگز به زبانی که من می‌نویسم خواهد خواند؟ چند تا از این کلمات برایش نامفهوم‌اند؟

×
حافظه‌اش شگفت‌زده‌ام می‌کند؛ خاطراتش از گذشته‌هایی که برای سه سالگی آدم می‌توانند خیلی دور باشند. اما او به یاد دارد. جزئئیات آدم‌ها، مکان‌‌هایی که رفته‌ایم، کارهایی که کرده‌ایم و قولی که داده‌ایم. حتی احساسی را که در گذشته داشته.
 پیدا کردن سلیقه و نظر... این بیشتر شگفت‌زده‌ام می‌کند. این‌که از مدت‌ها پیش برای خودش صاحب گزینشی از اشیا، طعم‌ها، طرح‌ها و مدل‌ها شده.
تشخیص زیبایی و زشتی، آن هنگامی که می‌‌خواهد بین شورت‌های زنگی‌اش، آن را که عکس قلب‌های کوچک دارد انتخاب کند. آن زمان که پیراهن یا کفش من و پدرش به چشمش زیباتر از دیگری می‌آید. آن وقتی که فکر می‌کند لباسی را نخواهد پوشید.

اینها شگفت‌زده‌ام می‌کند؛ چون می‌بینم چطوری یک آدم شکل می‌گیرد، چطوری می‌شود یکی مثل من و ما، با احساسات عمیق و پیچیده. بینی -روانشناس و دوست ما- می‌گوید همه چیز تا شش سالگی اتفاق می‌افتد. تا سه سال آینده.
و حالا نیمی از آن هانای آینده معلوم شده است.

Thursday, April 17, 2014

آرامش در حضور هانا


تنها چیزی که در این تجربه سی و چند ساله یاد گرفتم؛ از همه ی افتادن‌ها و بلند شدن‌ها، تنها چیزی که درباره‌اش مطمئنم، این است که «آرامش» مهم تر از «عشق» است حتی.... برای منی که همیشه به عشق اولویت می‌دادم. حالا یقین دارم که عشق واقعی یعنی همان آرامش.
من فراز و فرود عاطفی زیاد داشته‌ام. خیلی بالا و پایین پریده‌ام. به تجربه‌های عجیب و غریب تن داده‌ام یا دست کم فکر کرده‌ام. اما پیدا کردن رضا و به دنیالش آمدن هانا، مرا به ساحل آرامش رساند.
حالا مطمئنم هیچ تجربه و فراز و فرودی را به قیمت برهم خوردن این آرامش نمی‌خواهم. هرگز چیزی را که این نظم رویایی را به هم بزند نمی‌‌خواهم. من با این آرامش کامل شده ام و باقی چیزهایی که در زندگی دنبالشان هستم، اولویت‌های ثانوی‌ام هستند.
این را هر روز صبح وقتی می‌فهمم که به هانا نگاه می کنم. هر روز وقتی که نفس‌های مرتبش را می بینم، هروقت که دست‌هایش را دور گردنم حلقه می کند و می‌گوید خیلی دوستت دارم. هر وقت که سه تایی روی تخت می‌خوابیم و هر وقت که من و رضا، هانا را می‌بریم جایی که دوست دارد؛ جایی که می‌خندد. جایی که از ته دل می‌خندد.
هیچ چیز ارزش بر هم زدن این تصویر را ندارد. من توی این تصویر است که می‌توانم به هر چیز دیگری که می‌خواهم برسم.

Wednesday, March 5, 2014

مادری در سوئد


آن چیزی که از برابری جنسی در سوئد می‌گویند، یکی از نمادهایش مردانی هستند که کالسکه هل می‌دهند و در ساعت‌های کاری روز، با یکی دو بچه برای خرید یا تفریح به مراکز خرید و زمین‌های بازی می‌روند. این چیزی است که حتی در کشورهای اروپایی دیگر هم کمتر می‌شود دید. اما این تمام داستان نیست، برابری جنسی هم فقط به حقوق مادران مربوط نمی‌شود. اما به عنوان یکی از بخش‌های ماجرا، ویژگی مهم جو عمومی جامعه، احترام به مادر و فرزندش است؛ چیزی که در جامعه‌ی ایران تبلیغ می‌شود اما کمتر نشانه‌ای از آن هست. در مقابل جامعه‌ی ایران که می‌خواهد زنان را به نقش مادری‌شان تقلیل دهد، این جامعه به نقش مادری احترام می‌گذارد. احترامش این‌طوری است که زنی به دلیل مادر شدن، تحقیر نمی‌شود. بی‌کلاس و عقب افتاده خوانده نمی‌شود. این‌طوری نیست که از بقیه -حتی مدافعان حقوق زنان- حرف و طعنه بشنود که چرا با خودش این کار(!) را کرده است. یک زن مادر می‌شود بدون این‌که حقوق اجتماعی‌اش را از دست بدهد. بدون این‌که از کار اخراج شود، بدون این‌که از تفریحات محبوبش محروم شود، بدون این‌که مسوولیت فرزندش را تنها به دوش بکشد و بدون این‌که از جانب دوستان برابری‌خواهش به موجودی حقیر تقلیل داده شود.
چنین جامعه‌ای برای تو به عنوان مادر «دل نمی‌سوزاند»، به تو «احترام می‌گذارد.» به همین نسبت زحمتی که برای بچه‌ات می‌کشی، یک فداکاری احمقانه تلقی نمی‌شود، یک عمل ارزشمند اجتماعی است. هرجا پای مادر و فرزندی در میان باشد، قانون و جامعه هر دو برای حمایت وارد می‌شوند. به همین دلیل است که من هرگز در جمع‌های روشنفکری این سرزمین ندیدم از دیگران به خاطر وجود و حضور بچه‌ها عذرخواهی کنند، بلکه از بچه‌ها به خاطر مناسب نبودن فضا برایشان عذرخواهی می‌کنند.
و این یعنی آنها نه فقط زن را که انسان را رعایت می‌کنند.

Tuesday, January 21, 2014

پیشنهاد نه لزوما خوشمزه



هر تجربه‌ای یادآوری می‌کند که خیلی چیزها را نمی‌دانم. وقتی مهاجرت کردم، درهای تازه‌تری به رویم باز شد. قبل از آن برخی تجربه‌ها را تنها می‌توانستم از راه خواندن به دست بیاورم، بعد این فرصت را پیدا کردم که از نزدیک بفهمم‌شان. مثلا در مورد ایران (یعنی تمام درک من از زندگی، تربیت و رفتار)، برداشت من از بسیاری مسائل، تابع آن چیزهایی بود که در آن محدوده می‌گذشت. به عبارتی، مرزها مرا از درک بیشتر محروم کرده بودند. من این فرصت را در آغوش گرفتم و سعی کردم پافشاری نکنم بر درک و تجربه‌ی بیش از 30 سال زندگی گذشته‌ام. چیزهای زیادی را از راه تجربه‌ی مستقیم و دوباره فکر کردن به موضوعات عادی کلیشه شده یاد گرفتم. خیلی وقت‌ها مچ خودم را گرفتم -و می‌گیرم- در حال استفاده از آن دانش کهنه شده یا باور اشتباه، اما هرگز از بازنگری خسته نمی‌شوم و از نتیجه‌ی کشف اشتباهات ناامیدکننده‌ی خودم، غصه نمی‌خورم.
عادت کهنه‌ای هم دارم برای به اشتراک گذاشتن چیزهای تازه، آموخته‌های نو، کشف‌های جدید. در مقابل اما بیشتر اوقات یک مقاومت سرسختانه، اغلب بدون تفکر عمیق، بدون مکث و بازنگری می‌بینم. دوستان و نزدیکانی که بیش از هرچیز از مواجه شدن با خودشان و تفکری که به آن عادت کرده‌اند، واهمه دارند. به سرعت جواب تندی می‌دهند و در مقام دفاع برمی‌آیند. می‌خواهند از چیزی دفاع کنند که به نظر خیلی مقدس می‌آید: وطن، اعتقاد، مذهب، خاطرات، شیوه‌ی تربیتی و حتا کلمات و زبان. نگرانند که این در تازه، آن‌ها را دچار عدم ثبات کند. شاید می‌ترسند که در مواجهه با یک نگاه تازه، بنیان‌های فکری‌شان به هم بریزد و از همه بدتر این‌که فکر می‌کنند امر مقدسی به خطر افتاده است. اما واقعیت این است که موضوع چندان پیچیده نیست: می‌شود درباره‌ی همه چیز دوباره فکر کرد و به باورهای تازه‌ای رسید. مشخصا درباره‌ی آموزش، تربیت، تبعیض‌های قومی و جنسیتی، باورهای مذهبی و سیاسی.
من اما به فکر اثبات و اصرار نیستم. چیزی را که به ذهنم برسد بیان می‌کنم، اگر استقبال شود ادامه می‌دهم، اما اگر با برخوردهای سلبی، عجولانه و کلیشه‌های رفتاری مواجه شوم، سکوت می‌کنم و خارج می‌شوم. راستش این هم چیزی است که در سال‌های اخیر بهتر یاد گرفته‌ام. مثالش ساده است: در مقابل پیشنهاد یک طعم تازه ـ نه لزوما خوشمزه- باید اول خوش ذوق باشی و تجربه‌گرا و کمی هم اعتماد کنی به پیشنهاددهنده و البته شجاعت داشته باشی. اگر نیستی، من ظرف را برمی‌دارم.
مثل شیوه‌ای که با هانا در پیش گرفته‌ام: من فکر می‌کنم این غذا (این حرف- این نظر- این فکر) برای تو هم خوب است. آیا گرسنه‌ای؟ آیا به من اعتماد داری؟ پس بخور. اگر نداری، مهم نیست. برو کارتون نگاه کن.
حقیقتا هانا از گرسنگی نمی‌میرد؛ تنها فرصت همکلامی بیشتر را از دست می‌دهد... حتی اگر طعم پیشنهادی من در نهایت به نظرش بدمزه بیاید.

Thursday, November 28, 2013

قهرمان 2 سال و 8 ماهه

هانا دختر سازگاری است. زندگی‌اش آسان نبوده به نسبت بچه‌های دیگر. مادرش در دوران حاملگی، در فشار و استرس بوده. تمام آن نه ماه را، مادرش با ترس خوابیده. کابوس مادرش این بوده که ممکن است دوباره زندانی شود؛ ممکن است او را از مادرش جدا کنند. مادرش هزار بار این کابوس را دیده و در بیداری به آن فکر کرده است.
روزهای بارداری، بارها به دادگاه انقلاب رفتم.  ساعت‌های طولانی جلوی در اوین ایستادم. شکم برآمده‌ام را نشان بازپرس و منشی و سرباز دم در داده‌ام. روزهای زیادی گریه کرده‌ام و نگران سلامتی‌اش بوده‌ام.
در ماه‌های اول، حتی خانه‌ای نداشتم تا با آن جنین کوچک خلوت کنم. در خانه‌ی مادرم زندگی می‌کردم و در خانه‌ی پدری رضا. روی تخت‌های کوچک و ناراحت خوابیدیم، جایی که شکمم سابیده می‌شد به دیوار.
به داستان تولدش کاری ندارم(آن داستان و خطرهایش ساده‌ترین بخش ماجرا بود)، اما هانا در 5 ماهگی مهاجرت کرد. در حالی که مادرش هنوز برای نگه داشتنش از نظر روحی و جسمی ضعیف بود. اما آن دختر کوچک 5 ماهه، سازگاری کرد با شرایط. در عرض چند ماه چندبار اسباب کشید و اسباب‌کشی‌اش از این گوشه‌ی دنیا به آن گوشه‌‌ی دنیا بود. داشتن مادری که نگران آینده است آسان نیست. مادری که کار ندارد، ویزا ندارد، آینده ندارد و پایش روی زمین محکم نیست. اما هانا سازگاری کرد با مادرش. شاید چون مادرش او را به سختی عادت داد.
مادرش او را در 7 لایه لباس گرم نپیچید هرگز. اعتقادی به زیاد گرم کردن بچه‌ها نداشت. پیمانه به دست سی سی‌های شیر را اندازه نگرفتم هرگز و تعداد قاشق‌ها را نشمردم. خوابیدنش آسان بود. هانا می‌توانست در هر شرایطی بخوابد؛ توی سفرهای طولانی هوایی، یا در شلوغی اتاق و با صدای موسیقی. هرگز کسی مجبور نشد به خاطر خوابیدن هانا نفسش را در سینه حبس کند. هانا از قضا هم خوب غذا خورد، هم خوب خوابید. گاهی هم با این شرایط سخت تفریح کرد: مثلا در 7 ماهگی در جشن هالوینی شرکت کرد که در آن صدای موسیقی تا آسمان‌ها می‌رسید! هانا نترسید و لذت برد.
هانا دختر سازگاری بار‌آمد: دست و پای مادرش را هرگز نبست. در همه‌ی کنفرانس‌ها، کارگاه‌ها، شب‌های شعر و نشست‌های رسمی شرکت کرد. هیچ‌جا سکوت را نشکست. حالا آن‌قدر بزرگ شده که می‌گوید: «مامان دارد شعر می‌خواند» وحتی به شعرخوانی و سخنرانی بقیه با دقت گوش می‌کند. 
هانا در 2 سال و 8 ماهگی، دختر مستقلی است: خیلی زودتر از بقیه یاد گرفت خودش غذا بخورد. خیلی زودتر یاد گرفت لباس‌هایش را عوض کند.
خیلی از کارها را می‌تواند خودش انجام دهد. می‌تواند سرما را تحمل کند و در برابر باد مالمو غر نزند! هانا می‌تواند چند روز نبودن مادرش را تحمل کند. هانا توانسته تا حالا با نداشتن پیوندهای نزدیک خانوادگی، با کمبود خاله‌هایی که دوست مادرش باشند و با نداشتن دور و بری‌هایی که او را واقعا دوست داشته باشند و مراحل رشدش را دنبال کنند، کنار بیاید و بچه‌ی شادی باشد. این‌ها چیزهایی است که  به نظر من برای یک بچه 2 سال و 8 ماهه، زیاد است.
 من به هانا افتخار می‌کنم. به داشتن یک دختر قوی که هیچ‌کس را به زحمت نمی‌اندازد. 

Sunday, September 15, 2013

درد وابستگی

چیزی هست در مورد هانا که ناراحتم می‌کند. واژه درست‌ترش نگرانی است. نگرانم می‌کند.
احساسات شدید، احساسات عمیق، وابستگی‌های روانی و عاطفی و روح بی‌قرارش چیزهایی نیستند که مرا به عنوان مادر نگران نکنند. راستش فکر نمی‌کردم این همه شبیه خودم باشد.
خیلی زود، از زمانی که دنیای اطراف را شناخت، آدم‌های دیگر را تشخیص داد، این درد وابستگی و علاقه را داشته. این‌که برای روابط خیلی کوتاه و موقتی، گریه کند و بهانه بگیرد؛ برای بچه‌ای که توی یک پاساژ ده دقیقه با هم بازی کرده‌اند، برای مهمانی که چند دقیقه‌ای به او توجه کرده و به نسبت بزرگ‌تر و بیشتر، برای آنهایی که بیشتر دوستش داشته‌اند و زمانی را با او گذرانده‌اند.
این گریه‌ی بی‌امانش هنگام ترک آدم‌ها - یا زمانی که ترکش می‌کنند- ناراحتم می‌کند. حقیقت این است که هانا جز من و پدرش کسان دیگری را در دور و بر ندارد که دوستش داشته باشند. پدربزرگ و مادربزرگ، خاله و دایی و عمو، فرسنگ‌ها دورتر و چهر‌هایی در قاب تصویرند. مردمان این‌جا هم متفاوت‌ند و بچه‌هایشان هم. احساسات‌شان مخفی است و از گریه و حالت صورت و حتی خنده نمی‌شود  تشخیص‌شان داد. بچه‌ها، به زحمت لبخند می‌زنند. همیشه با نگاهی خیره به غریبه‌ها نگاه می‌کنند (نمی‌دانم در خانه هم همین‌طورند یا نه)، اما به ناز و توجه و واکنش دیگران واکنش چندانی نشان نمی‌دهند. خلاف هانا که لبخندش را بی‌دریغ به همه تقدیم می‌کند و در ثانیه‌ای میلش را به دوست داشتن و دوست داشته شدن نشان می‌دهد. هربار خداحافظی برای آنها آسان است. زمان بازی و دیدار که تمام می‌شود، بدون هیچ اعتراضی یا نشان دادن میل بیشتر می‌روند، آن وقت من می‌مانم و هانا که از عمق جانش برای رفته‌ها گریه می‌کند. اینها برای من نشانه‌اند. نشانه‌هایی از چیزهایی که می‌شناسم.
فکر می‌کنم که بعدها قرار است همین‌جا بماند و بزرگ شود، همین‌جا عاشق شود، دوست پیدا کند....آیا فرهنگ می‌تواند احساسات آدم‌ها را هم عوض کند؟ آیا این شیوه مهار احساسات را هم مثل زبان غریبه‌ای که در مهدکودک یاد می‌گیرد، خواهد آموخت، یا مثل من همیشه تابع احساسات، هیجانات و تپش‌های قلبش خواهد ماند؟ مگر من این چیزها را یاد گرفتم، مگر آموختنی بود اصلا؟
این مدلی بودن برای من حسن نبوده، شیوه‌ای برای بودن بوده که آرزو داشتم کمی کمتر باشد. دلم می‌خواهد دخترم قوی‌تر از من باشد، واکنش‌ها، برخوردها، نادیده‌انگاری‌ها و خشونت‌ها، کمتر اذیتش کنند. این چیزی است که من بیشتر از وزن و قد و شیری که می‌خورد یا نمی‌خورد برایش نگرانم.


Thursday, August 1, 2013

چشم‌انداز


می‌بینمش از این بالا، سوار تاب‌های بزرگ می‌شود، سرسره‌های خیلی سر، ارتفاع‌های خیلی بلند.
می‌تواند ساعت‌ها بدون "من" باشد.