Thursday, August 1, 2013

چشم‌انداز


می‌بینمش از این بالا، سوار تاب‌های بزرگ می‌شود، سرسره‌های خیلی سر، ارتفاع‌های خیلی بلند.
می‌تواند ساعت‌ها بدون "من" باشد.

Saturday, July 20, 2013

کلک‌های کوچک زندگی

او چطور کلک زدن را یاد گرفته است؟ کلک‌های کوچک زندگی را می‌گویم... این‌که وقتی چیزی را می‌خواهی، که می‌دانی گرفتنش سخت است، از ناز و ادا استفاده کنی؟ این‌که چطور وقتی هانا شکلات می‌خواهد و می‌داند برایش خوب نیست، صدایش را نازک و یواش می‌کند و با کمرویی تقاضا می‌کند؟ آیا فکر می‌کند به این ترتیب به هدفش خواهد رسید...که من به خاطر آن مظلومیت معصومانه دلم می‌سوزد و شکلات را بهش می‌دهم؟

Thursday, July 18, 2013

تن ما، تن هانا


من فهمیدم که خیلی با بقیه فرق داریم ما. ما با تن هانا خیلی عادی برخورد کرده‌ایم. تن هانا یک چیز عادی است؛ «زشت» و «عیب» و «پوشاندنی» نیست. هانا می تواند تن مادر و پدرش را هم ببیند (حالا پوشاندنی‌ها را می‌پوشانیم البته!) اما این‌که این تن برایش یک چیز دوست داشتنی باشد و بتواند درباره‌اش حرف بزند، برای من خیلی مهم است. توی تاپیک‌هایی که مادران بچه‌های هم‌سن هانا عضو آن هستند، دیدم که همه با فخر فروشی درباره‌ی این حرف می‌زنند که بچه‌شان حساسیت دارد به تن برهنه، به بزرگ‌ترها تذکر می‌دهد که خودشان را بپوشانند و این کلمات زشت و عیب و بد ورد زبان‌شان است. خب ما این طوری نیستیم. من خودم مدت‌ها با تن خودم مشکل داشتم. پوشاندن باعث شده بود که وسواس‌هایی درباره‌ی زشتی و زیبایی‌ تنم پیدا کنم، هراس گناه و عذاب وجدان که بماند. دیدن تن دیگران هم برایم تبدیل به زمینه‌ی کنج‌کاوی شده بود. این که اگر کسی را لخت‌تر از حد معمول ببینم، بیش‌تر نگاهش کنم- حتا شاید همین حالا هم همین طور باشم. به همین نسبت هم مسائل جنسی برایم حساسیت‌برانگیز بود. دوست ندارم هانا هیچ ولع و کنج‌کاوی‌ای نسبت به تن آدم‌ها داشته باشد(تن، یعنی همین دست و پا و بالاتنه و ...).
در مقابل ان خانواده‌ها ما لابد خیلی بی‌حیا هستیم! اما  وقتی نوشته‌های آن مادرها را می‌خوانم، می‌بینم که واقعا ترجیح می‌دهم هانا همین‌طوری دنیا را ببیند، که از سینه‌ی انسان، برداشت سکشوال نداشته باشد، نگاهش به آدم‌ها این‌قدر از پشت پرده‌ی جنسیت نباشد. 
تصویر پررنگی دارم از 10 سال قبل: از پنجره‌ی آشپزخانه‌ی خانه‌ام، می‌توانستم خانه‌ی همسایه‌مان را ببینم. اصراری به کشیدن پرده و پوشاندن خود نداشتند. یک خانواده‌ی چهارنفره بودند. دو نوجوان و پدر و مادرشان. همه‌شان شلوارک می‌پوشیدند و تاپ تن‌شان بود. اولین بار که دیدم‌شان چشم‌هایم گشاد شد. به نظرم زشت می‌رسید. آن حجم هویدا از بدن انسان به نظرم غریب می‌رسید. بعدها فهمیدم که آن‌ها عادی بودند، اما نگاه من عادی نبود. 
از آن نگاه مردسالاری که می‌گوید دختر باید تنش را از پدرش بپوشاند بدم می‌آید. از نگاهی که پسر نوجوان را متهم به نظر داشتن به تن مادر می‌کند. بله... من هم مثال‌های زیادی از تجاوز خانوادگی شنیده‌ام، اما جایی نشنیده‌ام که پوشاندن مانع این تجاوزها شده باشد!

Sunday, July 14, 2013

جیش تمیز

من مادر تنبلی هستم؛ سر و کارم با کلمات است اما نوشتن در وبلاگ دخترم برایم سخت‌ترین کار شده... راستش از این ماجرای یورز نیم و پسورد وارد کردن بدم می‌آید و هر بار چیزی به ذهنم می‌رسد، تنبلی می‌کنم.
روزهای من و هانا می‌گذرد و هر روز پر از چیزهای تازه است. این ماه‌ها سراسر مبهوت شیوه‌ی یادگیری زبان او هستم. این‌که چطور کلمات را از میان واژه‌هایی که ما به کار می‌بریم برمی‌دارد و به جا و به موقع استفاده می‌کند. این که چه‌قدر درست این کار را می‌کند. این‌که چه‌قدر عجیب می‌فهمد کلمه‌ها -حتا زمانی که خطاب به او گفته نمی‌شوند- چه معنایی دارند. راستش حالا که خودم هم در حال یادگرفتن یک زبان تازه هستم، این پیچیدگی‌ها بیشتر به چشمم می‌آید و به او حسرت می‌خورم که زبان را این قدر طبیعی و ساده یاد می‌گیرد.
هانا حالا یک‌ ماهی را هم به مهدکودک سوئدی رفته و آن‌جا با زبان خودش با انها ارتباط برقرار می‌کند. هرچند تعدادی از کلمات مانند نام میوه‌ها و سلام و خداحافظی را به زبان جدید یاد گرفته، اما هم‌چنان می‌داند که آن‌ها به زبان دیگری حرف می‌زنند و به همین دلیل در مواجهه با غیرایرانی‌ها - که آن را هم خودش تشخیص می‌دهد- به زبانی غریب حرف می‌زند. با پر، دوست ما، با آماندا و پسرش روبن و خلاصه هرکسی که سرش طلایی است، این‌طوری حرف می‌زند!
اما چیزی که بیش از همه برایم مهم و عجیب است، درک او از عشق و محبت و تلاشش برای حفظ رابطه ی تنی و بدنی با من است. همیشه می‌خواهد در آغوش من باشد و با این لپ‌تاپ رابطه‌ای خصمانه دارد. از من می‌خواهد آن را کنار بگذارم و او را بغل کنم. دستم را از روی کیبورد برمی‌دارد، می‌بوسد و می‌گوید: دست تو رو دوس دارم! می‌رود و می‌آید و مرا می‌بوسد. توی آغوش من حسی را دارد که درکش نمی‌کنم... نهایت آرامش و عشق و من همچنان تعجب می‌کنم: من که آن‌قدرها مادر خوبی نیستم... چرا این‌همه مرا دوست داری؟
از اول جولای که تعطیلات تابستانی شروع شده، هانا خودش به دست‌شویی می‌رود. خودش که نه... منظورم این است که می‌گوید: "جیش دارم...جیش دارم...جیش دارم... "و روی لگن می‌نشیند. خیلی کم پیش آمده که نتواند خودش را نگه‌دارد و من هم توانسته‌ام به این موضوع حساسیت نداشته باشم... خاطره‌ی بدی دارم از کودکی‌های خودم و حساسیت مادرم به جیش بچه... و راستش، اصلا فکر نمی‌کنم جیش هانا، خیلی چیز کثیفی باشد!

Wednesday, February 20, 2013

بعل، مامانی

انتخاب زیباترین کلماتی که از هانا شنیده‌ام آسان نیست... باید بین آن نیمه‌شبی که از اتاق تاریکش صدا کرد: «ماما» و قلبم را تکه تکه کرد و کشف هر روزه‌ی کلماتش انتخاب کنم.
حالا هانا می‌تواند به سبک خودش -خیلی هم خوب- «مرغ سحر» را بخواند. ترانه‌ی محبوبش «لالایی» است؛ گنجشک لالا، شب‌تاب لالا. آن را هم خوب و دست و پا شکسته می‌خواند.
اما چیزی که واقعن می‌رود توی قلبم این روزها، «بعل، مامانی» است. غلط تایپی نیست. می‌گوید بعل و منظورش بغل است. بین دو کلمه مکثی دارد. معنی‌اش این است که می‌خواهم بروم بغل مامان! با چنان حسی این جمله را می‌گوید که به راستی دوست دارم همیشه پاسخ مثبت بدهم. به خصوص شب‌ها - نیمه‌شب‌ها- که یک بار می‌گوید و به آن یک کلمه‌ی «لالایی» هم اضافه می‌کند که یعنی: لالایی بخوان...
نمی‌دانم رضا کدام کلماتش را دوست دارد؛ شاید این را که موقع غذا خوردن، وقتی من ازش می‌خواهم برود و بابا را صدا کند، دوان دوان می‌رود و می‌گوید:«بابا جیزا، بیا!»
دیگران چه؟
مثلن مادربزرگ و پدر‌بزرگ و خاله و دایی و عموی دورش؟
این‌که دستش را دراز می‌کند سمت صفحه‌ی لپ تاپ و می‌گوید: «عاله، بیا... مامانی، بیا... دایی، بیا... مامان انسیه، بیا... ایلا، بیا...»
و افسوس که کسی نمی‌تواند بیاید.

Thursday, December 27, 2012

جیرجیرک من

سخت و مهم مثل همه ی مراحل مادری؛ از شیر گرفتن را می‌گویم.
از وقتی آمدیم مالمو، حس می‌کردم دیگر وفتش است هانا از شیر من جدا شود؛ شیرخوردن برای هانا دیگر یک بازی و سرگرمی شده بود. من هم که مدام روی مبل و پشت کامپیوتر نشسته‌ام و در دسترسم، او هم که تنها و بی‌همبازی است، پس چه چیزی برایش بهتر از این‌که بیاید و به پستان مادر آویزان شود؟
چند هفته‌ی اول درگیر جابه‌جایی و کارهای اولیه بودیم و یک بار هم پروژه‌مان شکست خورد. هانا بی‌تابی کرد و شب تا صبح گریه‌اش همه را از خواب بی‌]خواب کرد. من هم خواستم فرصت بیش‌تری به او بدهم.
راستش شیر خوردن و شیردادن دو سر یک داستان عاشقانه‌اند؛ مادر هم به همان اندازه درگیر این ارتباط از رگ کردن نزدیک‌تر است. نوبت قبل بحران عاطفی‌ام شدیدتر بود؛ احساس مادری را داشتم که فرزندش می‌]خواهد خانه را ترک کند... بعد هم نگاه کردن به چشم‌ها و حالت صورتش وقتی که شیر می‌خواست جگرم را از جا می‌کند. به خصوص که مدتی بود یادگرفته بود بگوی «جیر» و این جیرجیر کردنش نابودم می‌کرد.
این بار اما معاینه‌ی دندانش وادارم کرد روی دلم پا بگذارم. دکتر دندان‌های جلویش را نشان داد که لکه‌های محوی داشتند؛ عارضه‌ی شب تا صبح شیر خوردن. هشدار داد که این‌جا اگر دندان بچه خراب شود کاری نمی‌کنند. مثل ایران نیست که بیهوش کنند و دندان پر کنند! خلاصه، آمدن به خانه همان و آغاز قصه‌ی جدایی همان.
حالا 14 روز از این داستان گذشته؛ 14 روزی که دخترکم معصومانه بر خواست قلبی‌اش غلبه کرده و به جای شیر از من آعوش و لالایی خواسته است. روز اول، با تجربه‌ی شیری که دیگر تند و تلخ شده بود، فهمید این راه دیگر برگشتی ندارد. با موضوع کنار آمد... خیلی زودتر از آن‌که من فکر می‌کردم.
حتا حالا هم وقتی به یاد طرز شیرخوردنش می‌افتم قلبم فشرده است... دخترکم چه زود دارد مستقل می‌شود!

Tuesday, November 27, 2012

تعجب و تاریکی



عادت چه‌ها که نمی‌کند با آدم. شب‌های اولی که در این شهر ساکن شده بودیم، سر یک ساعت‌هایی انگار همه با هم از خواب می‌پریدیم. شاید هم هانا می‌پرید و ما از تکان‌های او بیدار می‌شدیم. او اما آرام و بی‌صدا، در تاریکی شب، توی رخت‌خواب می‌نشست و با تعجب به محیط اطراف اتاق و تصویری که از پنجره‌ تو می‌زد، چشم می‌دوخت. چشم‌هایش کاشفان وضع تازه بودند و حالت صورت و نگاهش ما را در همان خواب آلودگی به خنده می‌انداخت. هانا حالا عادت کرده است و شب‌ها دیگر تعجب نمی‌کند.
جاهای تازه در اولین برخورد راز‌آلودند انگار. مخصوصا اگر برای زندگی واردشان بشوی. این تازگی تاثیر غریبی هم دارد گویا بر چشم‌ها و چگونه دیدن‌شان. شاید هم برای من این‌طور است. این‌طور که ابعاد و اندازه‌ها بزرگ می‌شوند و من کوچک. همه چیز کمی ترسناک می‌شود و نگرانی سهمی پیدا می‌کند در همه چیز، حتا در از خانه بیرون زدن. کمی طول می‌کشد تا اندازه‌ها به وضعیت واقعی‌شان برگردند و بعد که وضعیت عادی شد، فکر می‌کنم چه‌قدر آن‌چه می‌دیدم با آن‌چه هست فرق دارد.
همین است شاید که پرسش کرده‌اند آیا آن‌چه ما می‌بینیم واقعا همان است که هست؟
عادت اما همه چیز را عادی می‌کند. بچه و آدم‌بزرگ هم ندارد. کاش می‌شد یک‌بار دیگر آن نگاه متعجب هانا را ببینم. این‌بار حتما ضبطش می‌کنم. گرچه این روزها ضبط کردن هم دیگر عادت شده است. عادت و عادی.


این نوشته‌ی بابای هاناست. دیدم بیش ار هرکسی به هانا مربوط است و ما. گذاشتم این‌جا هم ثبت شود.